سمرقند و بخارا و سيجارون -كچب و شاهكتي و ازبارون -همه منزل به منزل لاله زاره -بهشت جاودان فريدونكنار
خدایا ! پر از کینه شد سینه ام چو شب رنگ درد و دریغا گرفت دل پاکروتر ز آیینه ام دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست همه خشم و خون است و درد و دریغ سرایی درین شهرک آباد نیست خدایا ! زمین سرد و بی نور شد بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد مگر پشت این پرده ی آبگون تو ننشسته ای بر سریر سپهر به دست اندرت رشته ی چند و چون ؟ شبی جبه دیگر کن و پوستین فرود آی از آن بارگاه بلند رها کرده ی خویشتن را ببین زمین دیگر آن کودک پاک نیست پر آلودگیهاست دامان وی که خاکش به سر ، گرچه جز خاک نیست گزارشگران تو گویا دگر زبانشان فسرده ست ، یا روز و شب دروغ و دروغ آورندت خبر کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست درین کهنه محراب تاریک ، بس فریبنده هست و پرستنده نیست علی رفت ، زردشت فرمند خفت شبان تو گم گشت ، و بودای پاک رخ اندر شب نی روانان نهفت نمانده ست جز من کسی بر زمین دگر ناکسانند و نامردمان بلند آستان و پلید آستین همه باغها پیر و پژمرده اند همه راهها مانده بی رهگذر همه شمع و قندیلها مرده اند تو گر مرده ای ، جانشین تو کیست ؟ که پرسد ؟ که جوید ؟ که فرمان دهد ؟ وگر زنده ای ، کاین پسندیده نیست مگر صخره های سپهر بلند که بودند روزی به فرمان تو سر از امر و نهی تو پیچیده اند ؟ مگر مهر و توفان و آب ، ای خدا دگر نیست در پنجه ی پیر تو ؟ که گویی : بسوز ، و بروب ، و برآی گذشت ، آی پیر پریشان ! بس است بمیران ، که دونند ، و کمتر ز دون بسوزان ، که پستند ، و ز آن سوی پست یکی بشنو این نعره ی خشم را برای که بر پا نگه داشتی زمینی چنین بی حیا چشم را ؟ گر این بردباری برای من است نخواهم من این صبر و سنگ تو را نبینی که دیگر نه جای من است ؟ ازین غرقه در ظلمت و گمرهی ازین گوی سرگشته ی ناسپاس چه مانده ست جز قرنهای تهی ؟ گران است این بار بر دوش من گران است ، کز پاس شرم و شرف بفرسود روح سیه پوش من خدایا ! غم آلوده شد خانه ام پر از خشم و خون است و درد و دریغ دل خسته ی پیر دیوانه ام